پنجره هم ندارد
و سوراخ موش هایش مدتهاست غیر مسکونیند
اتاق من
سفارتخانه ی تسخیر شده ایست
که پاپیون قرمز دارد.
مادرم هنوز لیف میبافد
پدرم دولول زنگ زده اش راسمباده میکشد
ولباس هایم ... سوراخ میشوند
من
سرباز فراری هستم
که در اتاقی جهت جغرافیاییش را گم کرد
وهمرزمانش همه زخم بستر گرفتند...
تا تیغه ی خورشیدبالای چپرها
این سال های بی تو کجدارومریز و
سر کردنم باسوزش سنجاق سرها
باشوق اینکه میشود برگشته باشی
وقتی که در کوچه سلام رهگذر ها...
تو عمق رویایی ترین دریاچه هستی
وقتی که با قایق پی ات سطحی نگر ها
آنقدر آرامی که شک دارم بدانی
پر میشود هر روز با اسمت خبرها
بی شک تو مثل پهلوان های قدیمی
تا داستان های تو را هر شب پدر ها....
غزاله عزیزم در غزال و غزل
وسواس های دختری که روبرویم بود
آیینه میداند که از دلشوره ات هر صبح
یک مشت موی ریخته در گیره مویم بود
زخمی عفونی بود که جراحی اش سخت است
بغضی که مثل تیغ ماهی در گلویم بود
دردی از این بدتر که این یک ناز بالش هم
هرجمعه در آغوش بیخوابت هوویم بود؟
هرصبح بعد از لرزش طولانی گریه
یک نعش بعد از زلزله لای پتویم بود
بازار من از سکه می افتاد وقتی که
نقش زنی در حال گریه هر دو رویم بود
................
اینجا که روبروی شما هستم یک فاصله میان دوتا چاه است
فرق دو دست راست وچپ شاید فرق میان راه و بیراه است
آنقدر خسته ام که دلم میخواست همزاد من به جای من آدم بود
ترس من از نگاه د ر آیینه در حد ترس جن زده از ماه است
کوتاه میشوند در و دیوار سنگینیم به سقف غم انگیز است
باید زمینه های خودم باشم دستم از آسمان تو کوتاه است
هی میجوید منظره هایم را هی باردار گریه ی من میشد
ابری که آسمان مرا خورده در انتظار بارش ناگاه است
آن قله های ساختگی امشب فواره ی مذاب به سر دارند
بین "الف" و "واو" چه فرقی هست وقتی که کوه های تو از کاه است
خوابیده اید روی دلاشوبم باساعتی که قد تو خود خواه است
از خواب های خشتی من پاشو حس میکنم که زلزله در راه است
فال ها شب به شب بزرگت کرد ته فنجان قهوه مرد شدی
من چه کردم که لایقت نشدم؟توچه کردی که سهم سوخته ی
خاطرات زنی که در بغلت, بعد هر کافه گریه کرد شدی
نور رنگ نگات آبی بود, قهوه ای مثل قهوه ام تلخ است
قرمز چشم های کی بودی, که مراشاخه شاخه زرد شدی؟
بغض نوشیدم و نپرسیدم, که پس از آنهمه ترانه چه شد؟
بعد هر گل بهانه آوردی, قبل هر بوسه معده درد شدی!
من دو دستی به هیچ چسبیدم, به همین صندلی که بعد از تو
لکه توی فال های زنی که فقط عاشقت نکرد شده...
********
زردی و سرخی من دغدغه ای گمشده است برتنم رنگ سیاه شب یلدا مانده
همه ی خاطره ام از شب آتشبازی بغض خاکستر گرمی ست که بر جا مانده
هرشب از پنجره ی بسته ی تو میخواهم, باز از چشم تو تا خانه ی من پل بزند
هرشب از قرمزی چشم خودم میپرسم: رو به این پنجره ی بسته چرا وا مانده؟
طعم یک فصل چروکیده در اندام گسش, آن اناری که سر شاخه ی من خشکیده
او که در حافظه اش شاخه نباتت بوده, بعد یک عمر غزل یکه و تنها مانده
ماهی قرمز سر خورده به تنگت بود و بغض پاشوره ی چشمان تو خیسش میکرد
او که در تنگ بلورین تو سرخ/آبی بود مدتی هست که در حسرت دریا مانده
از همین فاصله چشمان تو را میخوانم, آنور پنجره ی بسته به من میخندی
او که از چشم تو افتاد و سرش خورد به سنگ چند سالی ست که در حالت اغما مانده
خیره ام به کتانی کهنه شکل" هرگز نمیرسی" شده ام
مختصاتی به طول و عرض صفر! ارتفاعی که از خودش افتاد
دختر کوچکی فشرده شده توی یک حجم هندسی شده ام
هذیان میشوم در آیینه صورتم از قیافه می افتد
چهره ای دور در مخیله ی پیرزن های ام اسی شده ام
مثل یک تکه گوشت آویزان به سرم های بخت برگشته
سال ها بین قطره های خون توی یک لوله بررسی شده ام
درد دارد مفاصل کوچه توی کفشی که جای پایم نیست
متورم شده ست قوزک هام روی پاهای نقرسی شده ام
و غزل دوم
بدون فکر به کاری که با دلت میکرد
همیشه با غم رفتن مقابلت میکرد
شبیه نصفه ی یک سیب لکه دارشدی
بدون نیمه ی مردی که کاملت میکرد
تو مانده ای وسط فکرهای خاله زنک
که کاش محض رضای خدا ولت میکرد
که کاش ثبت بد احوالیت شبی مثل
شناسنامه ی یک مرده باطلت میکرد
همیشه تلخی یک عمر خون دل خوردن
شبیه تلخی زهر هلاهلت میکرد
هزار بار سرت را به سنگ زد ای کاش
که سرشکستگی عشق عاقلت میکرد
پیشنهاد میکنم به وبلاگ چندتا از شعرای خوب شهرستان مبارکه هم سر بزنید:
وجیهه صالحی عزیزم در بهشت کوچک من
اکرم سلمانی گلم درچترهای کاغذی
این ژست های مسخره لبهای کشدار من را میان عکس هایم پیر کرده
در ذهن معلولم به هر جا میکشانم با ویلچر هی درد مادرزادیم را
یک لخته ی بالقوه مثل مرگ عمریست یک گوشه در ماهیچه هایم گیر کرده
از بسته های قرص خواب آور میاینددانه به دانه روبرویم مینشینند
این شخصیت های فروپاشیده در من هر شب مرا با دختری درگیر کرده
مثل روانی ها به دنبالم میایند هی مشت میکوبند در بی خاطراتم
انگار قفلی آهنی در خواب یک تخت من را به این دیوانه ها زنجیر کرده
در چرخ دنده های کوچک چفت هستم با عقربک هایی که میچرخند دایم
هرشب که برمیگردم از ساعات رفته انگار ماشینی سرم را زیر کرده....
پدر از ذهن خانه ای مغشوش ذهنیت هام را درو میکرد
مادرم باکمال دلسوزی سر آنها یکی بدو میکرد
کفر میگفت آیه ی قران در سرم توبه نامه میخواندند
خواهرم رو به کعبه میچرخاند قبله ای را که رو به تو میکرد
در سر خانه مان چه میگذرد؟در سر مرد های همسایه
در سر بچه ای دبستانی که مرا توی کوچه هو میکرد
مادرم از گناه میترسد مثل سجاده آب میکشدم
با همان وردهای مصنوعی که لبش را عقب جلو میکرد
کاش میشد نزول میکردم آنور کوه شانه های تو
پشت آن شانه ای که مویم را روی پیراهنت ولو میکرد.....
و تنگ شیشه ای ات را که سنگ ها خوردند
تمام ماهیتت را نهنگ ها خوردند
تو پرت میشدی از شره ی قلم موهات
که نقش های تو را بومرنگ ها خوردند
به آه سر زده بودی که ماه من باشی
کجای قصه سرت را پلنگ ها خوردند؟
تمام خون تو را توی شیشه کردند و
ورید های تو را سرسرنگ ها خوردند
سکوت پنجره ات خرده خرده تر میشد
و چشم های تو را قلوه سنگ ها خوردند
تو نیستی که ببینی بدون چشمانت
دریچه های نگاهم چه انگ ها خوردند
از لامپ های ریسه رفته توی کوچه تا این اتاق درهم و برهم گرفته
از ته گرفتن در غذای توی کاسه تا فکرهای الهم و پلهم گرفته
از عادتی که من به تو هرگز نکردم از فکرهایی که تورا بامن نگه داشت
از جراتی که ما دوتا پیدا نکردیم از چیزهای زورکی عقم گرفته
کف میکنم در ظرفهای نیم خورده کف میکنم در بغض های ماستمالی
بالا میاید گریه ام در ظرفشویی زیر گلویم را کسی محکم گرفته
در دست هایم کش میاید دستکشهام تا مشکی پیراهنی که چرک مرده
توی دلم هی رخت میشورد زنی/که توی سرت مردی عزا ماتم گرفته
دارم خودم را میچپانم توی جلد این پیشبند خانه دار نصفه نیمه
تو بیصدا قل میزنی در ذهن قوری دم میکشی توی هوای دم گرفته
پاهام در سرمای خانه خواب رفته تو خواب رفتی زیر گرمای پتویت
بغ میکنم در عکس های بی عروسی امشب دلم از عالم و آدم گرفته
هی تنم را به تو بچسباند هی مرا از تن تو دور کند
شاید این مار آهنی باید بخزد روی ریل های من
کوپه کوپه عذاب وجدان هاش از تن خسته ام عبور کند
در صدایت کسی نمیپیچد من ازین ارتفاع میترسم
یک نفر پشت کوه آماده ست که مرا زنده سنگشور کند
خاطراتی هنوز در من هست که تورا روی پا نگهدارد
که مرا در سکوت دق بدهد که مرا سهم مرده شور کند
من بند آویزان به مشتی رخت هستم
در جیب یک روپوش کهنه خانه دارم
با پاکت سیگاریم همتخت هستم
پوکی وحشتناک مغزم چند سالیست
در استخوان شعرهایم خانه دارد
از گور متروک سرم بیرون میاید
مردی که نعشی را به روی شانه دارد
از پنجره تنها سیاهی دیده میشد
صورت به صورت شیشه ها را رنگ کردم
وقتی تمام شیشه هایم را ترک خورد
در قلب ملعونم خدا را سنگ کردم
توی سرم با ویلچر هی چرخ میزد
آن دختری که هر دو تا پایش فلج بود
زیر لبی دایم به چیزی پیله میکرد
او مثل من با این خدای خوب لج بود
با لامپ های تیر برق نبش کوچه
از هر صدای سنگ در قلبم شکستم
نقشی ندارم در جهان رو به رویم
مثل سیاهی لشکر یک فیلم هستم
پشت سر من کش می اید سایه ای که
عمریست پاهایش به پایم گیر کرده
کز میکند شب ها کنار رختخوابم
او پابه پای صاحبش تغییر کرده
چادر سیاهش را کشیده بر سر من
این بختکی که سایه کرده بر غزل هام
جایی میان گیجگاهم خانه کرده
دارد شبیهش میشود عکس العمل هام...


